اون سالی که برای کنکور میخوندیم یکی از تفریحات بسیار سلاممون این بود که شرط میبستیم، تو کتاب خونه چهار وپنج تایی گوشیامون رو تو یه ردیف میچیدیم و سر اینکه دوست پسر کی بیشتر به فکرشه و زودتر زنگ میزنه شرط میبستیم، بعد مثلا میرفتیم دنبال درس و مشقمون اما دلمون پیشه گوشیه بود که خدا کنه ابرمون نره وطرف زنگ بزنه جلو بچه ها ضایع نشیم،نمیدونم چه مریضی بود که خودمون رو بزاریم تو یه همچین شرایطی و با روح روان خودمون بازی کنیم و جونمون به لبمون برسه مگه خود کنکور کم استرس داشت اخه!!!!! اون وقتا هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز واقعابشینم منتظر زنگ یه نفر واقعا مهم باشه برام که در چه حاله نه فقط واسه اینکه یه عادته یا رو کم کنی بقیه یا حفظ آبرو جلو بقیه....
میزنگی میگی الی جان گفتم اول به تو خبر بدم خدا رو شکر حل شد و من یه نفس راحت میکشم که یه قدم دیگه برای حل شدن مشکلاتمون برادشته شد
اخر پستت دست و بالم رو سر مسخره بازی دراوردن در مورد اول پستت بست! :/
دیگه فقط میتونم بگم موفق باشید و پایدار! والاع!
یعنی انقدر نا امید کننده بود؟ شما هموم قسمت اول رو به چالش بکش
انتظار بده
انتظار کشندست
من هیچوقت نتونستم با شیرینی یک خبر خوش تلخی انتظار رو حل کنم
انتظار خیلی تلخه و منم باهاش مشکل دارم
عزیز دلم الهام عزیزم عشقه و همین دلشوره هاش
من نمیدونم مشکلی که میگی چیه ولی انشالله کامل کامل حل بشه
صبای مهربون من، من امیدم رو از دست نمیدم
چه خوبه که برگشتی و مینویسی!
خوش اومدی!
قربونت برم تارا جانان