صبح ساعت 6 بیدارشدم داشتم تو نت چرخ میزدم که تو یه حرکت انتحاری گوشیم هنگید و هرچی داشتم پرید تو اون چیزایی که پرید رمز وبلاگ و ایمیلم هم بود از صبح دارم با یاهو سر کله میزنم بلکه واسم رمز اس کنه اما انگار نه انگار و منم تصمیم گرفتم یه زن زیادی دیگه بزنم چقدر اونجا رو دوست داشتم حیف شد. مدیونید فکر کنید من کندذهنم که یه رمز ساده رو یادم نمونده بس که ذهنم درگیره اینجوری شد
باید برم یکی یکی اونا که میخوندمشون رو پیدا کنم