نمیدونم چی شد که یادم رفت زیادیم، حتی وقتایی که وسط حرفات میگفتم خوب من زن زیادی زندگیتم دیگه، شاید اون باری که رفتیم دربند و اون خانم اقاهه هی تند و تند غش و ضعف میکردن برای هم و تو با کلی خجالت گفتی چرا انقدر دور نشستی بیا بغلم و وقتی کنارت نشستم ته لاو ترکوندنت این بود که استکان چایی رو بدی دستم، یا شاید همون وقتی که تو هیوا هول هولی پیتزامون رو میخوردیم و کارتون که از تی وی پخش میشد میدیدم و میخندیدیم، شاید هم همون روز برفی که مجبور شدیم بشینیم بغل بخاری تعمیرگاهه تا ماشین درست بشه به صدای قلقول کتری اب جوش گوش بدیم و زل بزنیم به هم، شایدم اون شبی که تو محمود اباد به خاطر کار مجبور شدیم تو ماشین بخوابیم و من عوض خواب زل زدم به تو که اون عقب ماشین اونقدر معصوم خوابیده بودی نمیدونم کدوم روز وسط این خاطرها بود که یادم رفت اما روز اول فروردین چند دیقه بیشتر ازش نگذشته بود که یادم آوردی الهام یه زن زیادیه الان هشتمین روزه و هیچ کاری نکردی که من از این همه اشک دور بشم...