تو این سرگیجه و حال بدی ها، همین دور باطل زدن ها و برگشتن به نقطه اول ها همون وقتی که مثل رقاصک ساعت شده کارم تکرارو تکرار انقدر سکوت کردم تا اخر صدات در اومد و من مثل یه انبار باروت منفجر شدم شاید نزدیک به یک ساعت فقط حرف زدم پشت سر هم تند و تندوسطش هی نفسم میگرفت اما نذاشتم باعث بشه حرفم قطع بشه، اولش سعی کردی با جواب دادن ساکتم کنی ولی وقتی دیدی حرفام حقیقته فقط گفتی چرا اینا رو الان به من میگی؟ حتما باید بزاری طاقتت تموم بشه تا بگی چی تو سرت هست و عذابت میده؟ باید بزاری فاصلمون بشه یه دریا تا به حرف بیایی
نمیدونم باید میذاشتم به اینجا برسه یا نه اما همه سعیم رو کردم که بتونم مثل ادم بزرگا رفتار کنم و نق نزنم و خدا رو شکر که تونستم
تجربه کردم خیلی....
این حرف خوردنو تحمل کردنو
همزاد جلبک اگه تجربه نکرده بودی بهت شک میکردم که!
نمیدونم والا
تجربه ی من که میگه از همون اولش هم میگفتی تاثیری نداشت و باز به همینجا میرسید کار و باز الان مجبور بودی یه نفس از اول مروز کنی همه دردا رو...
تفاوتش فقط تو این بود که این جواب رو نمیشنیدی!
دقیقا
با ایشون قهر بودی ! عایا با ما هم قهر بودی که خبری ازت نبود؟
اصلا حس انجام هیچ کاری نداشتم صبا جونم
اما اما اما....
گاهی این نگفتنها خیلی برای ادم گرون تموم میشه
واقعا خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که چرا میگن
لطف مکرر میشه حق مسلم
این لطف مکرر رو قبول دارم
منم تو این موقعیت بودم دوست داشتم طرف مقابل میگفت ولی هر کسی تو نوقعیت خودش. ایشالا که حالتون بهتر شده و وضعیت روبراه شده باشه
رو به راهه، نمیدونم گفت بعضی حرفا خیلی سخته اخه من میگم باید بفهمنش نه اینکه گفته بشه