یه روزایی هست بی دلیل مهربون میشی منم نمیپرسم چرا فقط لذت میبرم از اون روزا.... 

پ.ن: یه روزایی به پیرهن اخرین روز نزدگیم فکر میکنم همونی که قراره توش بمیرم 

پ.ن 2: من چرا وقتی یه دوست خیلی قدیمی میبینم که حالا به شدت معتاد شده دلم نمیسوزه! فقط دوست دارم با ناخن چشماش رو در بیارم تا مثل مغزش کور بشه،  یه دختر معتاد هزار مرتبه چندش اور تر از یه سوسک گم شده زیر تخته که شب میاد رو پوست تنت قدم بزنه،  یه دختر حق نداره معتاد بشه این تنها جایی هست که فکر میکنم مردا با زن ها اصلا نباید برابر باشن !  

نظرات 11 + ارسال نظر
arash شنبه 9 مرداد 1395 ساعت 02:28 http://mnevesht.blogsky.com

سلام. شمام اینطوری شدی که باید یکی هلت بده بیای یه چیزی بنویسی؟

خیلی بدهاااا

بهنام چهارشنبه 6 مرداد 1395 ساعت 18:32 http://harfehesabi.blogsky.com/

کلا در مورد همه ی پستت من فقط میتونم بگم
چراااا عاااااخه؟!

دوست داشتی تو چالش مام شرکت کن

انجام شد

تارا دوشنبه 4 مرداد 1395 ساعت 05:01 http://www.shaanaar.blogsky.com

هی
نیستی‌...!

هستم فقط ساکت

آنا پنج‌شنبه 31 تیر 1395 ساعت 12:33

اوکی، پس داستان فرق می کنه. دیگه حرفی ندارم.

archer چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 09:09 http://mnevesht.blogsky.com

راستش هنوز کسی رو ندیدم که ترک کنه و اون آدم اول بشه. نه قیافه ش مثه قبلش میشه و نه اینکه صد در صد ترک می کنه. سیگار میکشه حداقلش. پس چاره ای نیست دیگه .چشماشونو در بیار

مرسی که اجازه دادی

آنا چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 04:23

همه ما یک وقت هایی نیاز داریم نقش قربانی را بازی کنیم الهام. یک جور تسکین زخم هاست. بعدش فرصت هست مسوولیت اشتباه هامون را قبول کنیم.
من روی حست نمی خوام نظری بدم. حست اینه دیگه، بدت میاد. اما می خوام بگم دوستی برای همین روزها نیست؟ که حرفهای یک دوست معتاد را بشنوی قبل از اینکه محکومش کنی؟ مطمئن باش او بیشتر از تو از خودش بدش میاد. ساده ترین کار هم اینه که رهاش کنیم و بریم. اما آدم ها همون طور که اختیار دارند جایزالخطا هم هستند. ما آدمیم به اشتباهاتمون. شاید اگر به باقی چیزهای انسانی که دارد و یک روزی با هم رفیقتون کرده بود نگاه کنی حست کمی عوض بشود.

انا من از اعتیاد ضربه خوردم، شایدم دوست خوبی نیستم

arash چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 01:25 http://mnevesht.blogsky.com

آقا من با اینکه چشمهای دوستهای معتاد رو درآورد موافقم ولی یه چیزی هست. اونم اینکه حالا اومد و ترک کرد. چشماشو چطوری پس بدیم؟ :دی

از کجا معلوم آدم دم مردنش پیرهن تنش باشه؟ (فکرای بدی به ذهنم رسید. تصورشم بده :)))))

چند درصد این ادما ترک میکنن؟ تازه اونایی که ترک میکنن چندبار چندین بار برمیگردن بازم سراغش؟
وای یعنی لخت بمیریم؟ خدای من نه نه من دوست دارم لباس تنم باشه

آنا دوشنبه 28 تیر 1395 ساعت 21:34

اما نمی خوای قبلش ازت بپرسد چی شد که شدی این موجود چندش آور؟

نمیدونم اون لحظه چی میخواد، اما مطمینم ادا قربانی رو در نمیارم، مگر نه اینکه فرق ما با بقیه مخلوقات داشتن قدرت اختیار است و باید خودمون تصمیم بگیریم چه با این زندگی بکنیم
انا درست مفهمیدم به نظر شما حسم اشتباهه؟

آنا دوشنبه 28 تیر 1395 ساعت 08:15

و اگر روزی خودت معتاد بشی چی؟ هیچ قطعیتی در این دنیا نیست، هست؟

مسلما منم یه موجود چندش اور میشم و یکی هم پیدامیشه بخواد چشمام رو در بیاره

صبا دوشنبه 28 تیر 1395 ساعت 00:42 http://kojastkhaneyebad.blogsky.com

چه جالب تا حالا به آخرین پیرهن تنم فکر نکرده بودم
الهام دختر چه فکرایی تو سرت هست!!

داره خیلی حس خوبی داره فکرکردن بهش
صبا فکرایی خفناکا خیلی خفن

بریدا یکشنبه 27 تیر 1395 ساعت 13:59

الهام تصور کردم دوستمو بعد مدتها ببینم که معتاد شده دیدم حتی نمیتونم تصورش کنم

تصور نکن بریدا چون حالت تهوع میگیری

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.